موضوع انشا : عزدواج !!!
خیلی خوبه که در نهایت ناامیدی بیای به بلاگت سر بزنی و ببینی بعد از مدتها باز کلی کامنت داری!!!
از همه دوستان متشکرم...
بعد از لحظه انفجار و حذف پستهای وبلاگم، برای پیدا کردن یه موضوع جدید و نوشتن راجع به اون به شدت دچار مشکل شدم؛ نمیخوام باز بحثی رو شروع کنم که بعد از یک مدت احساس کنم تفکراتم دربارش اشتباه بوده و مجبور بشم با یک انفجار همه رو پاکسازی کنم.
به شدت مشتاق شنیدن یک پیشنهاد خوب برای شروعی دوباره هستم، تنهام نذارین!
لینکدونی هم خیلی خالی است، اگر کسی مایله لینکشو تو کلبه سبزم داشته باشم لطفا قید کنه...
************************************************
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیومآزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدمهای کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بودهکه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختیدرست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من
*****************************************************************
پ.ن: مشغول وبگردی بودم که به این مطلب برخوردم، خیلی به نظرم جالب و بامزه اومد. بهتر دیدم برای همیشه داشتنش اونو تو بلاگم بیارم؛ امیدوارم برای حفظ حقوق معنوی اثرم که شده نویسندش راضی باشه!!!
موضوع و نثر مطلب به همراه علایم نگارشی و غلطهای املایی عجیبی که درش به کار رفته؛ نوشته رو تبدیل به یک اثر فوقالعاده کرده!!!